من از عمق یک تنهایی حرف می زنم
از لحظه هایی که در لحظه شکستن
از عشقی که روزها و شبها در حسرتش بودم و
در حسرت یک روز عشق لحظه به لحظه سوختم و
حتی یک لحظه عشق به سراغم نیامد.
از حسرت شبهایی که سر به ویرانه دل گریستم و
هیچ کس نپرسید از چه رو گریانی؟!؟
از حسرت ؛ حسرت با او بی او بودن
دلم میخواد گریه کنم ولی چشمه اشکم خشکیده
دلم میخواد فریاد بزنم ولی صدا در گلویم خشکیده
دلم میخواد فراموش کنم
ولی همه چیز را غیر از فراموشی از یاد برده ام
دلم میخواد بمیرم ولی مرگ هم مرا از یاد برده
او دوباره رفت اما آه که چه زود
او رفت اما چه بی رحمانه انتظار این دل را پاسخ داد.
ای کاش لحظه آمدن میگفت :
که یک روز بهانه ای به سر خواهد کرد و مرا تنها میگذارد
زندگی جز حسرت و درد ،آه سرد،اشک گرم و بغض درد
چیز دیگری برایم ندارد
توی دلم غیر از ویرونه چیز دیگری نیست.
دلم میخواد گریه کنم...گریه کنم
ای اشک به فریادم برس.
|
+| نوشته شده توسط
هستی در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
|